بسمه تعالی

خلاصه ای از داستان زندگانی


     

محمد علی رمضانی دستک فرزند محمدحسین هستم که در سوم اردیبهشت سال 1342 در دستک، از روستاهای بندرکیاشهر که یکی از دو بخش شهرستان آستانه اشرفیه می باشد بدنیا آمدم. دوران شیرین نونهالی وکودکی را در همان روستای زیبا که در مسیر جاده ساحلی سراسری بندرانزلی به لنگرود و در 18 کیلومتری بندرکیاشهر قرار دارد، طی عمر وگذران نمودم. از اول ابتدایی تا پنجم آن را در مدرسه روستای دستک که البته تاریخ ایجاد و تأسیس مدرسه دقیقاً در همان سال تولدم بوده است، طی کردم. در سالهای تحصیل ابتدایی، در هر سال یکی از نفرات یکم تا سوم بودم و رقبای جدی و البته رفقای خوبی مثل آقا غلام کشاورز که همسایه ما بود نیز در این مسابقه علمی هر ساله نقش بسزایی داشتند.

منزل ما در قسمت شمالی محل قرار داشت و دارد. یادش بخیر که ریگهای سوزان آن در تابستان و سبزه ها و علفهای خودرو و وحشی آن در بهار و پاییز حالت بسیار زیبایی به آنجا داده بود. تا ساحل دریا،  سه صحرا وجود داشت که مابین آنها درختان انار ترش، ازگیل (کنوس به زبان محلی) و دیگر درختان وجود داشت. پس از آنها دریا نمایان      می گردید که البته امروزه دریا همه ی آن صحراها را در دل خویش جای داده و تنها صحرایی هم که باقی مانده بود امروزه به لطف جهاد سازندگی سابق به مزارع تبدیل شده و اخیراً هم از دستبرد خانه سازی و ویلاسازی جان بدر نبرده و شهرکها و ساختمانهای چندی در آن مزارع خود را به نمایش گذاشته اند. همسایه ی ما آقا ابوطالب کشاورز، اولین خانه را ساخته بود و ما دومین ساکن آن محله بودیم. البته بعدها آقایان دیگری کم کم ورود کرده و منطقه مذکور را آباد نموده و ساکن شدند.

پدر زحمتکش ما مزرعه ی مختصری (بیجار) داشت و در ایام پاییز و زمستان به همراه جمعی از دوستانش به صیادی می پرداختند. پدر و تعدادی از دوستانش مانند آقایان علیرضا صادقی، سامری رضا نیاء و سهراب ابراهیمی یک تیم را تشکیل داده بودند. آنها در تاریکی شب، قایق پارویی و سنگینی (نو،کرجی) را بر دوش گرفته و دل به دریا        می زدند و پس از پایان کار، آن را در دل جنگلهای پیچیده و تو در تو می گذاشتند و یا همچنان سوار بر شانه های خود به منزل آورده و مخفی می کردند. چه شبهایی که همسران آنها و ما فرزندانشان، از ترس نمی توانستیم بخوابیم و بیدار می ماندیم، زیرا علیرغم دریافت رشوه توسط پاسگاه ژاندارمری(پاسگاه فرهاد!) از همه صیادان، باز به محض رؤیت صیادان، آنها را به تیر می بستند، قایقهایشان را ضبط می کردند و دامهای آنها را با ماهی هایشان به یغما برده و باز مجدداً آنها را به اینها می فروختند! البته بعدها و تا امروزه گاهگاهی این نوار غیر قابل تغییر مستدام بوده و ادامه یافته است!

 با اینکه عمده مردم روستا، دارای دو شغل کشاورزی و صیادی بودند، باز اکثریت مطلق مردمان آن، در فقر و فاقه زندگی می کردند. قروض سنگین، کمر آنها را خم کرده بود. اکثراً بدهکاریهای سنگین داشته و نمی توانستند اصل وام و بدهی خود را بپردازند. سطح زندگی و رفاه مردم پائین بود. برق و آب شرب بهداشتی و تلفن و سایر خدمات اجتماعی، وجود نداشت. مردم در منازل خویش و با گرم کردن آب سرد، در دستشویی ها (موال)    و یا به گونه ای  دیگر خود را شستشو می دادند و البته گاهگاهی بصورت دسته جمعی به شهر می آمدند تا از حمام عمومی آن استفاده کنند.( یادم است یکبار با تعداد زیادی از مردان روستا و مخصوصاً همسایه ها، به حمامی درآستانه اشرفیه آمدیم. امروزه آن حمام “حمام مرحوم حاتم” دیگر وجود خارجی ندارد ولی آن موقع حمام مهم و مطرح شهر بود که در خیابان دهشال یا سردار جنگل امروزی قرار داشت).

 ایام کودکی به بازی فوتبال و بازیهای محلی دیگر مانند تاپ بازی،  قیش بازی، سلام خدا بازی، سه لنگه سه دفعه بازی، اسب سواری و علف بریدن پرداخته و البته تابستانها گاهی به تهران رفتن سپری می شد و ما کم کم داشتیم به سمت نوجوانی و جوانی سیر  می کردیم. یادم هست که علی رغم کم و کسریهای فراوان زندگی، بسیار کم مریض     می شدیم. روستا مرکز درمانی نداشت و مردم ناچار بودند پس از عبور از پل چوبی          وطنابی که بر رودخانه بزرگ دستک گذاشته شده بود، با پای پیاده و یا با اسب و بعدها سوار بر تنها خودروی مینی بوسی که جاده های خاکی به کیاشهر و آستانه را در            می نوردید و اصطلاحاً فولتارمانی (فورد آلمانی) نامیده می شد، به درمانگاه این دوشهر     و یا لاهیجان و لنگرود بروند که البته کاری بس طاقت فرسا و سخت بود. هم چنین بدلیل عدم وجود برق، از تلویزیون خبری نبود و بعدها یکی دو دستگاه سیاه و سفید آن به روستا آمد که با باطری ماشین روشن می شد و البته ما با دادن 2 قران یا 5 قران می توانستیم در دکان مرحوم حسن نیا، تارزان که بسیار مورد علاقه ما نوجوانان بود و یا مرد شش میلیون دلاری و انواع کارتونها را ببینیم. بعدها تعدادی از خانواده ها از جمله پدر ما هم یک دستگاه از آن را  تهیه کرده که باعث جمع شدن تعداد کثیری از همسایه ها ( زن و مرد، دختر و پسر) در منزل ما می گردید. من و خواهر کوچکترم با مشاهده مداوم تلویزیون، به آن عادت نموده و مخصوصاً در ایام برنج بریدن و جمع آوری آن که کار سختی بود و یا به وقت آب دادن گاوها و گوساله ها و اسب ها، از زیر بار کار کردن فرار می کردیم!. همچنین ندیده بودیم که تخم مرغ، پیاز، سیب زمینی، سیر، حبوبات، خیار،گوجه و … را خریداری کنیم. مرغ های محلی و گوشت خوشمزه آنها به اضافه ماهی شور و یا تازه صید شده و برنج، قوُتِ همیشگی وغالب مردم را به همراه انواع خورشتهای محلی تشکیل      می دادند.

از معلمان عزیز و زحمتکش روستا، آقایان خانجانی، محمدی و خانم فرحناز یادم است. مخصوصاً آقای محمدی خیلی زحمت می کشیدند. البته در دستک جوانان قد بلند و با سن بالا هم تحصیل می کردند زیرا مقاطع تحصیلی قبل از ما تا ششم ادامه داشت و کسی که کلاس 6 را می گذراند برای خودش “کلاسی” داشت و دکتری زمانش را نصیب      می برد.کتب آنها در قطع دراز و مصوّر بود و با ملاحظه و مشاهده عکسهای جنگی          و تصاویر زیبای کتاب تاریخ عمویم حسن آقای رمضانی بود که عاشق درس و بحث تاریخ شدیم.

در صبحدم یکی از روزهایی که در منزل مرحوم شوهر عمه ام (قاسم عمو ابراهیمی) بودیم، مشاهده کردیم که عکسهای شاه و زن او “شهبانو” بر سیمهای خاردار روستا نصب شده است ( آن موقع 3 جور پرچین وجود داشت: با تیغ و شاخه های نازک درختان، نی های وحشی (لَولَه) و با سیم خاردار). این مشاهده، اولین جرقه آشنایی سیاسی با رژیم شاه          و مباحث مربوط به آن بود که البته با قصه ها و نقلهای اجتماعی وسیاسی مرحوم قاسم عمو غنای بیشتری به خود می گرفت. جوانان بزرگتر از ما با این حرکت خویش که البته در شکل گیری آن عقاید سیاسی تعدادی از دبیران و نیز آشنایی با محیط بزرگتری مانند رشت، لاهیجان و تهران بی تأثیر نبود، خود، ما، دیگران و محل را بیدارکرده و حرکتی نو و جدید را آغاز کرده بودند.

دوران ابتدائی 5 ساله ما با همه فراز و نشیبهایش رو به اتمام بود و خود را آماده کردیم که وارد فازجدیدی از مقطع تحصیلی شویم که راهنمایی نام گرفته بود. بنظرم، ما از اولین دوره های راهنمایی بودیم و همانطوری که توضیح دادم قبل از ما دو دوره ی تحصیلی قبل از دیپلم وجود داشت. دوره ی تحصیلی تا کلاس ششم و مقطع از کلاس ششم تا دیپلم. اول و دوم راهنمایی را در مدرسه “پورداود” بندر کیاشهر گذراندیم. از اساتید این ایام آقایان کوچکی و مقدم را یادم هست. مخصوصاً آقای مقدم که امروزه در بندر کیاشهر می زیند و بسیار بزرگوار بوده و هستند و به ایشان علاقه داشته و دارم. با دوستانی مانند آقایان جهانگیر دلاور، فرهاد رضی، عنایت سماک و … در این ایام آشنا شدیم. ما  در بندر کیاشهر، بصورت عمده در منزل دو بزرگوار، آقایان سید شفیع شفیعی و احمدیان منزل داشتیم. در منزل آقای شفیعی بود که با دوستانی از لسکوکلایه مانند برادران رضایی آشنا شدیم. در منزل آقای احمدیان، مدیون همسر بزرگوار ایشان که چونان مادری برای ما بودند، شدیم.

دستک ما مدرسه راهنمایی نداشت. لذا سوم راهنمایی را به مدرسه راهنمایی روستای همجوار دستک، یعنی محسن آباد رفتیم. آن موقع مدارس دو شیفته بود یعنی هم صبح      و هم عصر به مدرسه می رفتیم. مسیر سنگلاخی بین دستک و محسن آباد آن هم بصورت پیاده، هر روزه شاهد چهار بار رفت و آمد ما بود. یعنی ظهر به دستک بازگشته نهار خورده، سپس برای کلاس های عصر به مدرسه بر می گشتیم. در اين دوره اساتيد خوبي مانند مرحوم رمضان نژاد و استاد رئوف در آشنايي ما با مسايل ديني و سياسي نقش بسزايي داشتند.

با اتمام دوره راهنمایی، به دوره متوسطه گام نهادیم. بدلیل فقر محسوس خانواده و عدم توان مالی پدر زحمتکشم، مزاحمتهای زیادی را برای عمویم حسن رمضانی در تهران، مرحوم شوهرِ خاله ام در فریدونکنار وحجه الاسلام و المسلمین حاج آقا محمدی در قم فراهم ساختیم. سال اول دبیرستان، تقریبا ًتا نزدیکیهای اتمام در تهران بودیم و سپس به فریدونکنار که آن موقع یکی از بخشهای بابلسر در مازندران بود رفته و بقیه سال اول        و سال دوم را در آنجا گذراندم. با آغاز انقلاب اسلامی و تعطیلی مدارس، ما هم چند صباحی در فریدونکنار و کمی هم در دستک بودیم و بعد از بازگشایی مدارس، ادامه سال دوّم ونيزسال سوم متوسطه را در دبیرستان اسلامی ( شهید بهشتی بعدی) لنگرود و سال چهارم را در دبیرستان شهید صدر شهر مقدس قم گذراندم. رشته تحصیلی ما علوم انسانی که آن موقع اقتصاد اجتماعی نام داشت، بود .

در آن ایام قبل از شروع انقلاب اسلامی، درتهران (سال اول دبیرستان) بیشتر با افکار انقلابی آشنا شدیم، و بعداً در فریدونکنار در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. دو معلم      و استاد داشتیم که جالب توجه بودند. یکی انقلابی بود که جعفری نام داشت و فارسی تدریس می کرد و شاگردان مستعد سیاسی را شناسایی، راهنمایی وکمک می کرد و یکی هم انقلابی نما که معلم درس دینی بود وبا دادن نهج البلاغه و دیگر کتب دینی، شاگردان سیاسی را برای ساواک شکار می کرد.در این میان یک جلد نهج البلاغه هم نصیب ما شده بود که با تعطیلی مدارس، ادامه مأموریت او ابتر ماند!.

در ایام تعطیلی مدارس که در رفت و آمد بین گیلان و مازندران بودیم، سه شهر نقش مهمی درساخت و تکمیل ذهنیت سیاسی ما ایفا کردند. اولی بهشهر و دومی بندر ترکمن که شرکت در جلسات سخنرانی زندانیان آزاد شده و مطالعه کتبی از مبارزان داخل           و خارج کشور، این بخش از مطالعات و فعالیتهای سیاسی ما را سامان داده بود و شهر دیگر تنکابن بودکه بدلیل حضور و زندگی دوست قدیمی و عزیزم آقا قربان حسن نیاء، محل اطراق و استراحت و یا مزاحمت ما بود. جایی که ما زحمت می دادیم منزل مرحوم خلعتبری بود که فرزند شان آقا هوشنگ، جور زحمتهای ما را می کشیدند. در تنکابن در دبیرستانی که به گمانم شاهپور پهلوی نام داشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دبیرستان دخترانه تبدیل شد، مشغول استماع سخنرانی یک زندانی سابق سیاسی بودیم كه خبر فرار بختیار به گوش رسید. با جمعیت حاضر به بیرون آمده و با پیوستن اقشار مردم، ابتدا به سمت شهربانی که در کنار راست رودخانه تنکابن قرار داشت، حرکت کرده و پس از آزادی زندانیان آنجا، به سمت ژاندارمری رفتیم. یادم است که روحانی جوانی بر بالای تانکی که روبروی ژاندارمری بود رفته در حاليكه بشدت گريه مي كرد، جمله “در بهار آزادی جای شهداء خالی” را بیان می کرد. ما هم هر چه پول داشتیم نقل و شیرینی خریده و در چهار راه تنکابن به نشتارود مستقر و به خودروهای عبوری نقل و نبات تعارف کردیم. این خاطره خوب هیچوقت از ذهنم پاک نشد و هر بار عبور و مرور از آنجا،آن خاطرات شیرین را تداعی می کند.

 با پیروزی انقلاب اسلامی، زندگی ما هم وارد مسیر جدیدی شد. کمک موثر در تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان اسلامی لنگرود و تصدی مسئولیت آن، فعالیت در حزب جمهوری اسلامی لنگرود و دیگر گروه های مسلمان مانند مجاهدين انقلاب اسلامي، فجر انقلاب اسلامي تا مقطع عضویت در سپاه،آشنایی با مبارزان و مردان دینی و سیاسی شهرستان مانند آقایان شهید عبدالکریمی، کریمی، تاج،  برادران نصرتیان و …، مشارکت فعال در تشکیل انجمن اسلامی و سپس بسیج روستای دستک ، طی آموزشهای نظامی       و عقیدتی بسیج که در حقیقت جزء اولیه ترین نیروهای شهرستان برای کسب این آموزشها بودیم که با مشارکت و حضور دوستان و برادرانم، فریدون و تیمور حسین پور ،  حمزه و اباصلت ابراهیمی، محمد گلشاهی، حسن علی اکبری، مرحوم مشهدی حیدر حسین زاده، صفر علی حسن نیاء، مرحوم علی اصغر قرباندوست و ….همراه بود.

سپس برای تحصیل دوره ی دیپلم به قم رفتیم. در این شهر مقدس، ما مهمان حاج آقا محمدی بودیم که با بزرگواری و محبت پدرانه ما را پذیرفت و مخصوصاً همسر مرحومه و بزرگوار ایشان آسیه خانم كه بسيار به ایشان زحمت داديم. در قم تصمیم گرفتیم طلبه شویم. ثبت نام مختصری در مدرسه رسالت انجام و برای گذراندن تابستان به گیلان آمدیم تا در موقع گشایش حوزه های علمیه به آنجا برگردیم، ولی دست تقدیر برای ما سرنوشت دیگری را رقم زده بود.

در قم با گذراندن آموزشهای خاص چریکی آماده شده بودیم به افغانستان رفته و در جهاد مردم مظلوم آنجا علیه اتحاد جماهیری شوروی مشارکت کنیم که به نتیجه نرسید ولی آن سال و سالهای بعد در ارتباط تنگاتنگ با احزاب و گروههای مسلمان عراقی و افغانستانی قرار گرفته و روحیه فراملی و یا بقول معروف اینترناسیونالیستی خود را تقویت نمودیم.  احزاب حرکت اسلامی، پیکار اسلامی و حزب الدعوة عراق و احزاب جهاد پاسداران، حرکت اسلامی، سازمان رعد،  شورای اتفاق اسلامی و نهضت اسلامی افغانستان از جمله احزاب افغانی ای بودند که در آن سالها با آنها مراوده و ارتباط داشتیم. با وعده جذب در سپاه پاسداران و خدمت 3-2 ساله و سپس بازگشت به قم برای ادامه تحصیل علوم دینی، وارد نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدیم.

 سالهای خدمت در چالوس به عنوان مرکز استانهای گیلان و مازندران(منطقه سه)، کرمانشاه، کردستان، همدان،  هرمزگان،  مازندران، تهران، گیلان و خوزستان به سرعت هر چه تمامتر آغاز و پایان گرفتند و در طی این سالها، ما در آستانه اشرفیه ازدواج نموده و دارای 5 فرزند (سه پسر و دو دختر) شدیم. دوره های علمی، مدیریتی را در دانشگاه امام حسین علیه السلام تهران و سپس مقاطع تحصیلی کارشناسی و کارشناسی ارشد را در رشته تاریخ اسلام و در دانشگاه تهران گذراندیم و مقطع دکتری را در رشته ی تاریخ ایران اسلامی، در پژوهشگاه علوم انسانی     و مطالعات فرهنگی تهران به ادامه و تکمیل و اتمام تحصیل پرداختیم.

مدت قلیلی(دو سال) بعنوان اداء دین و تکلیف و وظیفه شرعی در جنوب و غرب کشور حضور یافته و در جهاد مقدس ملت ایران علیه استکبار جهانی اداء وظیفه نمودیم. در استانهایی که نامشان ذکر شده، ضمن انجام وظیفه و خدمت و آشنایی با فرهنگهای مختلف، دوستان بسیار خوب و فراوانی یافتیم که هنوز با یکدیگر در ارتباط هستیم .

سپس تصمیم گرفتیم وارد عرصه انتخابات شویم ولی به دلایلی قرین به توفیق نشد و قرعه فال فرمانداری شهرستان را به نام ما زدند. بعد از مدت کوتاهی صلاح دانستند در استانداری حضور داشته باشیم !! که این چنین شد و مدتی در آنجا بودیم تا اینکه مجددا ً تصمیم گرفته شد در جایگاه بسیار مهم تعاون استان به انجام وظیفه بپردازیم که این چنین شد و مدتی نزدیک به 19 ماه در سمت مدیر کلی تعاون استان گیلان انجام وظیفه نمودیم.

در سال 1390، با خواسته های مجدّانه دوستان و تصمیم خویش، ورود به صحنه انتخابات مجلس شورای اسلامی در دوره ی نهم را آزمودیم. علیرغم تلاش های بسیار دوستان        و همراهی های بی نظیر مردم شریف شهرستان آستانه اشرفیه و مردمان نازنین بخش بندرکیاشهر و دهستان های دهکاء، دهسر و منطقه ی دستک و بخش مرکزی و دهستان های کورکاء، دهشال، کیسم و چهارده و شهرهای آستانه اشرفیه و بندرکیاشهر، با حدود چهارده هزار رای در رتبه دوم قرار گرفتیم که البته ذکر حوادث این آزمون مهم خود به کتاب قطوری تبدیل خواهد شد.

بعد از آن مرحله، به توصیه و امر دوستانی چند جهت کمک و مساعدت به دوست و رفیق قدیمی و صمیمی خود جناب آقای سعادتی که استاندار گیلان بودند، به استانداری رفته     و در سمت دستیار ویژه و ریاست دفتر وی به کار و انجام وظیفه پرداختیم و با رفتن ایشان از استان، بنده نیز از استانداری خارج شدم. در سال 1394 ، مجددا پا به عرصه انتخابات مجلس شورای اسلامی در شهرستان آستانه اشرفیه گذارده شد و این بار باز با وقوع حوادثی باور نکردنی!! از راهیابی به مجلس بازماندیم. و اینک در سال 1398، مجددا قصد آن داریم تا یکبار دیگر خود را به معرض رای و نظر مردم خوبم قرار دهیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.     

                          همواره سرزنده و شاد و در توفیق الهی باشید .

                                            محمد علی رمضانی دستک

   منزل ما در قسمت شمالی محل قرار داشت و دارد. یادش بخیر که ریگهای سوزان آن در تابستان و سبزه ها و علفهای خودرو و وحشی آن در بهار و پاییز حالت بسیار زیبایی به آنجا داده بود. تا ساحل دریا،  سه صحرا وجود داشت که مابین آنها درختان انار ترش، ازگیل (کنوس به زبان محلی) و دیگر درختان وجود داشت. پس از آنها دریا نمایان      می گردید که البته امروزه دریا همه ی آن صحراها را در دل خویش جای داده و تنها صحرایی هم که باقی مانده بود امروزه به لطف جهاد سازندگی سابق به مزارع تبدیل شده و اخیراً هم از دستبرد خانه سازی و ویلاسازی جان بدر نبرده و شهرکها و ساختمانهای چندی در آن مزارع خود را به نمایش گذاشته اند. همسایه ی ما آقا ابوطالب کشاورز، اولین خانه را ساخته بود و ما دومین ساکن آن محله بودیم. البته بعدها آقایان دیگری کم کم ورود کرده و منطقه مذکور را آباد نموده و ساکن شدند.

پدر زحمتکش ما مزرعه ی مختصری (بیجار) داشت و در ایام پاییز و زمستان به همراه جمعی از دوستانش به صیادی می پرداختند. پدر و تعدادی از دوستانش مانند آقایان علیرضا صادقی، سامری رضا نیاء و سهراب ابراهیمی یک تیم را تشکیل داده بودند. آنها در تاریکی شب، قایق پارویی و سنگینی (نو،کرجی) را بر دوش گرفته و دل به دریا        می زدند و پس از پایان کار، آن را در دل جنگلهای پیچیده و تو در تو می گذاشتند و یا همچنان سوار بر شانه های خود به منزل آورده و مخفی می کردند. چه شبهایی که همسران آنها و ما فرزندانشان، از ترس نمی توانستیم بخوابیم و بیدار می ماندیم، زیرا علیرغم دریافت رشوه توسط پاسگاه ژاندارمری(پاسگاه فرهاد!) از همه صیادان، باز به محض رؤیت صیادان، آنها را به تیر می بستند، قایقهایشان را ضبط می کردند و دامهای آنها را با ماهی هایشان به یغما برده و باز مجدداً آنها را به اینها می فروختند! البته بعدها و تا امروزه گاهگاهی این نوار غیر قابل تغییر مستدام بوده و ادامه یافته است!

 با اینکه عمده مردم روستا، دارای دو شغل کشاورزی و صیادی بودند، باز اکثریت مطلق مردمان آن، در فقر و فاقه زندگی می کردند. قروض سنگین، کمر آنها را خم کرده بود. اکثراً بدهکاریهای سنگین داشته و نمی توانستند اصل وام و بدهی خود را بپردازند. سطح زندگی و رفاه مردم پائین بود. برق و آب شرب بهداشتی و تلفن و سایر خدمات اجتماعی، وجود نداشت. مردم در منازل خویش و با گرم کردن آب سرد، در دستشویی ها (موال)    و یا به گونه ای  دیگر خود را شستشو می دادند و البته گاهگاهی بصورت دسته جمعی به شهر می آمدند تا از حمام عمومی آن استفاده کنند.( یادم است یکبار با تعداد زیادی از مردان روستا و مخصوصاً همسایه ها، به حمامی درآستانه اشرفیه آمدیم. امروزه آن حمام “حمام مرحوم حاتم” دیگر وجود خارجی ندارد ولی آن موقع حمام مهم و مطرح شهر بود که در خیابان دهشال یا سردار جنگل امروزی قرار داشت).

 ایام کودکی به بازی فوتبال و بازیهای محلی دیگر مانند تاپ بازی،  قیش بازی، سلام خدا بازی، سه لنگه سه دفعه بازی، اسب سواری و علف بریدن پرداخته و البته تابستانها گاهی به تهران رفتن سپری می شد و ما کم کم داشتیم به سمت نوجوانی و جوانی سیر  می کردیم. یادم هست که علی رغم کم و کسریهای فراوان زندگی، بسیار کم مریض     می شدیم. روستا مرکز درمانی نداشت و مردم ناچار بودند پس از عبور از پل چوبی          وطنابی که بر رودخانه بزرگ دستک گذاشته شده بود، با پای پیاده و یا با اسب و بعدها سوار بر تنها خودروی مینی بوسی که جاده های خاکی به کیاشهر و آستانه را در            می نوردید و اصطلاحاً فولتارمانی (فورد آلمانی) نامیده می شد، به درمانگاه این دوشهر     و یا لاهیجان و لنگرود بروند که البته کاری بس طاقت فرسا و سخت بود. هم چنین بدلیل عدم وجود برق، از تلویزیون خبری نبود و بعدها یکی دو دستگاه سیاه و سفید آن به روستا آمد که با باطری ماشین روشن می شد و البته ما با دادن 2 قران یا 5 قران می توانستیم در دکان مرحوم حسن نیا، تارزان که بسیار مورد علاقه ما نوجوانان بود و یا مرد شش میلیون دلاری و انواع کارتونها را ببینیم. بعدها تعدادی از خانواده ها از جمله پدر ما هم یک دستگاه از آن را  تهیه کرده که باعث جمع شدن تعداد کثیری از همسایه ها ( زن و مرد، دختر و پسر) در منزل ما می گردید. من و خواهر کوچکترم با مشاهده مداوم تلویزیون، به آن عادت نموده و مخصوصاً در ایام برنج بریدن و جمع آوری آن که کار سختی بود و یا به وقت آب دادن گاوها و گوساله ها و اسب ها، از زیر بار کار کردن فرار می کردیم!. همچنین ندیده بودیم که تخم مرغ، پیاز، سیب زمینی، سیر، حبوبات، خیار،گوجه و … را خریداری کنیم. مرغ های محلی و گوشت خوشمزه آنها به اضافه ماهی شور و یا تازه صید شده و برنج، قوُتِ همیشگی وغالب مردم را به همراه انواع خورشتهای محلی تشکیل      می دادند.

از معلمان عزیز و زحمتکش روستا، آقایان خانجانی، محمدی و خانم فرحناز یادم است. مخصوصاً آقای محمدی خیلی زحمت می کشیدند. البته در دستک جوانان قد بلند و با سن بالا هم تحصیل می کردند زیرا مقاطع تحصیلی قبل از ما تا ششم ادامه داشت و کسی که کلاس 6 را می گذراند برای خودش “کلاسی” داشت و دکتری زمانش را نصیب      می برد.کتب آنها در قطع دراز و مصوّر بود و با ملاحظه و مشاهده عکسهای جنگی          و تصاویر زیبای کتاب تاریخ عمویم حسن آقای رمضانی بود که عاشق درس و بحث تاریخ شدیم.

در صبحدم یکی از روزهایی که در منزل مرحوم شوهر عمه ام (قاسم عمو ابراهیمی) بودیم، مشاهده کردیم که عکسهای شاه و زن او “شهبانو” بر سیمهای خاردار روستا نصب شده است ( آن موقع 3 جور پرچین وجود داشت: با تیغ و شاخه های نازک درختان، نی های وحشی (لَولَه) و با سیم خاردار). این مشاهده، اولین جرقه آشنایی سیاسی با رژیم شاه          و مباحث مربوط به آن بود که البته با قصه ها و نقلهای اجتماعی وسیاسی مرحوم قاسم عمو غنای بیشتری به خود می گرفت. جوانان بزرگتر از ما با این حرکت خویش که البته در شکل گیری آن عقاید سیاسی تعدادی از دبیران و نیز آشنایی با محیط بزرگتری مانند رشت، لاهیجان و تهران بی تأثیر نبود، خود، ما، دیگران و محل را بیدارکرده و حرکتی نو و جدید را آغاز کرده بودند.

دوران ابتدائی 5 ساله ما با همه فراز و نشیبهایش رو به اتمام بود و خود را آماده کردیم که وارد فازجدیدی از مقطع تحصیلی شویم که راهنمایی نام گرفته بود. بنظرم، ما از اولین دوره های راهنمایی بودیم و همانطوری که توضیح دادم قبل از ما دو دوره ی تحصیلی قبل از دیپلم وجود داشت. دوره ی تحصیلی تا کلاس ششم و مقطع از کلاس ششم تا دیپلم. اول و دوم راهنمایی را در مدرسه “پورداود” بندر کیاشهر گذراندیم. از اساتید این ایام آقایان کوچکی و مقدم را یادم هست. مخصوصاً آقای مقدم که امروزه در بندر کیاشهر می زیند و بسیار بزرگوار بوده و هستند و به ایشان علاقه داشته و دارم. با دوستانی مانند آقایان جهانگیر دلاور، فرهاد رضی، عنایت سماک و … در این ایام آشنا شدیم. ما  در بندر کیاشهر، بصورت عمده در منزل دو بزرگوار، آقایان سید شفیع شفیعی و احمدیان منزل داشتیم. در منزل آقای شفیعی بود که با دوستانی از لسکوکلایه مانند برادران رضایی آشنا شدیم. در منزل آقای احمدیان، مدیون همسر بزرگوار ایشان که چونان مادری برای ما بودند، شدیم.

دستک ما مدرسه راهنمایی نداشت. لذا سوم راهنمایی را به مدرسه راهنمایی روستای همجوار دستک، یعنی محسن آباد رفتیم. آن موقع مدارس دو شیفته بود یعنی هم صبح      و هم عصر به مدرسه می رفتیم. مسیر سنگلاخی بین دستک و محسن آباد آن هم بصورت پیاده، هر روزه شاهد چهار بار رفت و آمد ما بود. یعنی ظهر به دستک بازگشته نهار خورده، سپس برای کلاس های عصر به مدرسه بر می گشتیم. در اين دوره اساتيد خوبي مانند مرحوم رمضان نژاد و استاد رئوف در آشنايي ما با مسايل ديني و سياسي نقش بسزايي داشتند.

با اتمام دوره راهنمایی، به دوره متوسطه گام نهادیم. بدلیل فقر محسوس خانواده و عدم توان مالی پدر زحمتکشم، مزاحمتهای زیادی را برای عمویم حسن رمضانی در تهران، مرحوم شوهرِ خاله ام در فریدونکنار وحجه الاسلام و المسلمین حاج آقا محمدی در قم فراهم ساختیم. سال اول دبیرستان، تقریبا ًتا نزدیکیهای اتمام در تهران بودیم و سپس به فریدونکنار که آن موقع یکی از بخشهای بابلسر در مازندران بود رفته و بقیه سال اول        و سال دوم را در آنجا گذراندم. با آغاز انقلاب اسلامی و تعطیلی مدارس، ما هم چند صباحی در فریدونکنار و کمی هم در دستک بودیم و بعد از بازگشایی مدارس، ادامه سال دوّم ونيزسال سوم متوسطه را در دبیرستان اسلامی ( شهید بهشتی بعدی) لنگرود و سال چهارم را در دبیرستان شهید صدر شهر مقدس قم گذراندم. رشته تحصیلی ما علوم انسانی که آن موقع اقتصاد اجتماعی نام داشت، بود .

در آن ایام قبل از شروع انقلاب اسلامی، درتهران (سال اول دبیرستان) بیشتر با افکار انقلابی آشنا شدیم، و بعداً در فریدونکنار در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. دو معلم      و استاد داشتیم که جالب توجه بودند. یکی انقلابی بود که جعفری نام داشت و فارسی تدریس می کرد و شاگردان مستعد سیاسی را شناسایی، راهنمایی وکمک می کرد و یکی هم انقلابی نما که معلم درس دینی بود وبا دادن نهج البلاغه و دیگر کتب دینی، شاگردان سیاسی را برای ساواک شکار می کرد.در این میان یک جلد نهج البلاغه هم نصیب ما شده بود که با تعطیلی مدارس، ادامه مأموریت او ابتر ماند!.

در ایام تعطیلی مدارس که در رفت و آمد بین گیلان و مازندران بودیم، سه شهر نقش مهمی درساخت و تکمیل ذهنیت سیاسی ما ایفا کردند. اولی بهشهر و دومی بندر ترکمن که شرکت در جلسات سخنرانی زندانیان آزاد شده و مطالعه کتبی از مبارزان داخل           و خارج کشور، این بخش از مطالعات و فعالیتهای سیاسی ما را سامان داده بود و شهر دیگر تنکابن بودکه بدلیل حضور و زندگی دوست قدیمی و عزیزم آقا قربان حسن نیاء، محل اطراق و استراحت و یا مزاحمت ما بود. جایی که ما زحمت می دادیم منزل مرحوم خلعتبری بود که فرزند شان آقا هوشنگ، جور زحمتهای ما را می کشیدند. در تنکابن در دبیرستانی که به گمانم شاهپور پهلوی نام داشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دبیرستان دخترانه تبدیل شد، مشغول استماع سخنرانی یک زندانی سابق سیاسی بودیم كه خبر فرار بختیار به گوش رسید. با جمعیت حاضر به بیرون آمده و با پیوستن اقشار مردم، ابتدا به سمت شهربانی که در کنار راست رودخانه تنکابن قرار داشت، حرکت کرده و پس از آزادی زندانیان آنجا، به سمت ژاندارمری رفتیم. یادم است که روحانی جوانی بر بالای تانکی که روبروی ژاندارمری بود رفته در حاليكه بشدت گريه مي كرد، جمله “در بهار آزادی جای شهداء خالی” را بیان می کرد. ما هم هر چه پول داشتیم نقل و شیرینی خریده و در چهار راه تنکابن به نشتارود مستقر و به خودروهای عبوری نقل و نبات تعارف کردیم. این خاطره خوب هیچوقت از ذهنم پاک نشد و هر بار عبور و مرور از آنجا،آن خاطرات شیرین را تداعی می کند.

 با پیروزی انقلاب اسلامی، زندگی ما هم وارد مسیر جدیدی شد. کمک موثر در تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان اسلامی لنگرود و تصدی مسئولیت آن، فعالیت در حزب جمهوری اسلامی لنگرود و دیگر گروه های مسلمان مانند مجاهدين انقلاب اسلامي، فجر انقلاب اسلامي تا مقطع عضویت در سپاه،آشنایی با مبارزان و مردان دینی و سیاسی شهرستان مانند آقایان شهید عبدالکریمی، کریمی، تاج،  برادران نصرتیان و …، مشارکت فعال در تشکیل انجمن اسلامی و سپس بسیج روستای دستک ، طی آموزشهای نظامی       و عقیدتی بسیج که در حقیقت جزء اولیه ترین نیروهای شهرستان برای کسب این آموزشها بودیم که با مشارکت و حضور دوستان و برادرانم، فریدون و تیمور حسین پور ،  حمزه و اباصلت ابراهیمی، محمد گلشاهی، حسن علی اکبری، مرحوم مشهدی حیدر حسین زاده، صفر علی حسن نیاء، مرحوم علی اصغر قرباندوست و ….همراه بود.

سپس برای تحصیل دوره ی دیپلم به قم رفتیم. در این شهر مقدس، ما مهمان حاج آقا محمدی بودیم که با بزرگواری و محبت پدرانه ما را پذیرفت و مخصوصاً همسر مرحومه و بزرگوار ایشان آسیه خانم كه بسيار به ایشان زحمت داديم. در قم تصمیم گرفتیم طلبه شویم. ثبت نام مختصری در مدرسه رسالت انجام و برای گذراندن تابستان به گیلان آمدیم تا در موقع گشایش حوزه های علمیه به آنجا برگردیم، ولی دست تقدیر برای ما سرنوشت دیگری را رقم زده بود.

در قم با گذراندن آموزشهای خاص چریکی آماده شده بودیم به افغانستان رفته و در جهاد مردم مظلوم آنجا علیه اتحاد جماهیری شوروی مشارکت کنیم که به نتیجه نرسید ولی آن سال و سالهای بعد در ارتباط تنگاتنگ با احزاب و گروههای مسلمان عراقی و افغانستانی قرار گرفته و روحیه فراملی و یا بقول معروف اینترناسیونالیستی خود را تقویت نمودیم.  احزاب حرکت اسلامی، پیکار اسلامی و حزب الدعوة عراق و احزاب جهاد پاسداران، حرکت اسلامی، سازمان رعد،  شورای اتفاق اسلامی و نهضت اسلامی افغانستان از جمله احزاب افغانی ای بودند که در آن سالها با آنها مراوده و ارتباط داشتیم. با وعده جذب در سپاه پاسداران و خدمت 3-2 ساله و سپس بازگشت به قم برای ادامه تحصیل علوم دینی، وارد نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدیم.

 سالهای خدمت در چالوس به عنوان مرکز استانهای گیلان و مازندران(منطقه سه)، کرمانشاه، کردستان، همدان،  هرمزگان،  مازندران، تهران، گیلان و خوزستان به سرعت هر چه تمامتر آغاز و پایان گرفتند و در طی این سالها، ما در آستانه اشرفیه ازدواج نموده و دارای 5 فرزند (سه پسر و دو دختر) شدیم. دوره های علمی، مدیریتی را در دانشگاه امام حسین علیه السلام تهران و سپس مقاطع تحصیلی کارشناسی و کارشناسی ارشد را در رشته تاریخ اسلام و در دانشگاه تهران گذراندیم و مقطع دکتری را در رشته ی تاریخ ایران اسلامی، در پژوهشگاه علوم انسانی     و مطالعات فرهنگی تهران به ادامه و تکمیل و اتمام تحصیل پرداختیم.

مدت قلیلی(دو سال) بعنوان اداء دین و تکلیف و وظیفه شرعی در جنوب و غرب کشور حضور یافته و در جهاد مقدس ملت ایران علیه استکبار جهانی اداء وظیفه نمودیم. در استانهایی که نامشان ذکر شده، ضمن انجام وظیفه و خدمت و آشنایی با فرهنگهای مختلف، دوستان بسیار خوب و فراوانی یافتیم که هنوز با یکدیگر در ارتباط هستیم .

سپس تصمیم گرفتیم وارد عرصه انتخابات شویم ولی به دلایلی قرین به توفیق نشد و قرعه فال فرمانداری شهرستان را به نام ما زدند. بعد از مدت کوتاهی صلاح دانستند در استانداری حضور داشته باشیم !! که این چنین شد و مدتی در آنجا بودیم تا اینکه مجددا ً تصمیم گرفته شد در جایگاه بسیار مهم تعاون استان به انجام وظیفه بپردازیم که این چنین شد و مدتی نزدیک به 19 ماه در سمت مدیر کلی تعاون استان گیلان انجام وظیفه نمودیم.

در سال 1390، با خواسته های مجدّانه دوستان و تصمیم خویش، ورود به صحنه انتخابات مجلس شورای اسلامی در دوره ی نهم را آزمودیم. علیرغم تلاش های بسیار دوستان        و همراهی های بی نظیر مردم شریف شهرستان آستانه اشرفیه و مردمان نازنین بخش بندرکیاشهر و دهستان های دهکاء، دهسر و منطقه ی دستک و بخش مرکزی و دهستان های کورکاء، دهشال، کیسم و چهارده و شهرهای آستانه اشرفیه و بندرکیاشهر، با حدود چهارده هزار رای در رتبه دوم قرار گرفتیم که البته ذکر حوادث این آزمون مهم خود به کتاب قطوری تبدیل خواهد شد.

بعد از آن مرحله، به توصیه و امر دوستانی چند جهت کمک و مساعدت به دوست و رفیق قدیمی و صمیمی خود جناب آقای سعادتی که استاندار گیلان بودند، به استانداری رفته     و در سمت دستیار ویژه و ریاست دفتر وی به کار و انجام وظیفه پرداختیم و با رفتن ایشان از استان، بنده نیز از استانداری خارج شدم. در سال 1394 ، مجددا پا به عرصه انتخابات مجلس شورای اسلامی در شهرستان آستانه اشرفیه گذارده شد و این بار باز با وقوع حوادثی باور نکردنی!! از راهیابی به مجلس بازماندیم. و اینک در سال 1398، مجددا قصد آن داریم تا یکبار دیگر خود را به معرض رای و نظر مردم خوبم قرار دهیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.     

                          همواره سرزنده و شاد و در توفیق الهی باشید .

                                            محمد علی رمضانی دستک